از اقتصاد زمینی تا سرمایهداری فناورانه؛
جاوید شیرازی
جنگ با ایران ، نمایان شدن شکاف اقتصادی ـ سیاسی در آمریکا

اخبار پولی مالی – اقتصاد آمریکا در حال عبور از یک مرحله مهم تاریخی است. سرمایهداری آمریکایی، برای حفظ قدرت رقابتی خود در اقتصاد جهانی، ناگزیر از افزایش بهرهوری، کاهش هزینه تولید، استفاده گستردهتر از فناوری و بازطراحی شبکههای تولید و توزیع است.
Thank you for reading this post, don't forget to subscribe!هوش مصنوعی، تراشه، اتوماسیون، داده و زیرساخت محاسباتی بخشی از این تحولاند؛ اما تحول به آنها محدود نیست. انرژی، حملونقل، زنجیره تأمین، مقیاس تولید، مالکیت فناوری و دسترسی به سرمایه نیز در حال بازتعریف رابطه میان سرمایه و تولید هستند.
مسئله مهم این است که این فرآیند فقط مقدار ثروتی را که اقتصاد آمریکا میتواند تولید کند تغییر نمیدهد بلکه رابطه میان سرمایه، نیروی کار و شهروند را نیز تغییر میدهد.
هرچه یک واحد سرمایه بتواند با فناوری و مقیاس بزرگتر ارزش اقتصادی بیشتری ایجاد کند، نقش مالک سرمایه در تولید ثروت افزایش مییابد. در مقابل، اگر همان میزان تولید با نیروی انسانی کمتری انجام شود، بخشی از جامعه ممکن است سهم مستقیم کمتری در فرآیند تولید دریافت کند. به این ترتیب، اقتصاد آمریکا با یک تناقض جدید روبهرو میشود: ظرفیت تولید ثروت در حال افزایش است، اما مشارکت بخشهایی از جامعه در مالکیت و تولید این ثروت و بهره مندی از آن الزاماً با همان سرعت افزایش نمییابد و بر عکس باعث تمرکز بشتر ثروت و قدرت در این کشور می شود، موضوعی که باعث ایجاد نارضایتی در بخش های بزرگی از جامعه آمریکا از جمله میهن پرستان مسیحی شده است.
ادامه جنگ آمریکا با ایران پرده از پروژه ای برداشته که فرایند انتقال منابع، افزایش هزینههای انرژی و امنیت، گسترش سفارشهای دولتی و تغییر رفتار سرمایه بخش های اصلی آن را تشکیل می دهند و همزمان به آن شتاب بخشیده و آن را نهادینه می سازد .
اصلاح اقتصادی در آمریکا؛ تولید بیشتر با سرمایه متمرکزتر
سرمایهداری برای بقا ناگزیر است بهرهوری خود را افزایش دهد. هیچ اقتصاد بزرگی نمیتواند برای همیشه با هزینه بالاتر، نیروی انسانی بیشتر و زنجیرههای تأمین ناکارآمد با رقیبی مانند چین رقابت کند.از همین رو، آمریکا به سمت تولید مقیاسپذیرتر، اتوماسیون، رباتیک، تراشه، هوش مصنوعی، انرژی، زیرساختهای محاسباتی و بازآرایی زنجیرههای تأمین حرکت کرده است.البته که یک بخش کمتر دیدهشده این تحول، صرفه مقیاس است.
هزینه تولید فقط در کارخانه ایجاد نمیشود. حملونقل، انبارداری، جابهجایی کالا، انرژی، لجستیک و پیچیدگی زنجیره تأمین بخش بزرگی از هزینه نهایی را تشکیل میدهند. هرچه اقتصاد بتواند تولید را به بازار مصرف نزدیکتر کند، شبکه تأمین را کوتاهتر کند و تولید را در مقیاس بزرگتر و کارآمدتر سازمان دهد، منابع بیشتری برای سرمایهگذاری در بخشهای مولد آزاد خواهد شد.
از این منظر رقابت آمریکا با چین فقط رقابت فناوری نیست؛ رقابت بر سر هزینه نهایی تولید و توزیع نیز هست.
هوش مصنوعی یکی از ابزارهای این تحول است، اما خودِ هدف نیست. هدف، افزایش بهرهوری کل اقتصاد است.
امریکا برای تحقق این مهم برنامه ریزی کرده و این در حالی است که افزایش بهرهوری در عصر هوش مصنوعی در حال تمرکز هر چه بیشتر مالکیت و کاهش کنترل عمومی است.
اگر بنگاهی بتواند با سرمایه بیشتر، فناوری پیشرفتهتر و نیروی انسانی کمتر، ارزش بسیار بیشتری تولید کند، بازده سرمایه افزایش مییابد. در نتیجه، سرمایه تمایل بیشتری پیدا میکند که به سمت همان بخشهایی حرکت کند که قابلیت مقیاسپذیری و بازده بالاتری دارند.
این روند طبیعی سرمایهداری است؛ اما پیامد اجتماعی آن میتواند تمرکز بیشتر ثروت و کاهش نقش اقتصادی بخشی از نیروی کار باشد.
رقابت برای مالکیت ثروت جدید
بنابراین پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا اقتصاد آمریکا میتواند ثروت بیشتری تولید کند؟ پاسخ، دستکم از منظر ظرفیت فناوری و سرمایه، روشن است. پرسش مهمتر این است:چه کسی مالک ظرفیت جدید تولید ثروت خواهد بود؟
شرکتهایی که تراشه، داده، نرمافزار، انرژی، زیرساخت محاسباتی، شبکههای تولید و فناوریهای دفاعی را کنترل میکنند، فقط فروشنده کالا نیستند؛ آنها بخشی از زیرساخت اقتصاد جدید را در اختیار دارند.
در چنین اقتصادی، ارزش یک شرکت ممکن است بیشتر از زمین، کارخانه و تعداد کارکنان آن به فناوری، داده، مالکیت فکری و دسترسی به سرمایه وابسته باشد.
این همان جایی است که سرمایهداری «زمینی» ( متصل به موج سوم و چهارم فناوری) به سرمایهداری «فناورانه» ( موج پنجم فناوری) نزدیک میشود. اما سرمایهداری فناورانه الزاماً به معنای حذف سرمایهداری سنتی نیست. انرژی، نفت، مواد خام، زمین، حملونقل و زیرساخت همچنان ضروریاند. آنچه تغییر میکند، رابطه میان این عناصر و سرمایه فناوری است. سرمایهای که بتواند این اجزا را در مقیاس بزرگتر و با هزینه کمتر به یکدیگر متصل کند، قدرت اقتصادی بیشتری به دست میآورد. از همین رو، رقابت اصلی فقط بر سر مالکیت شرکتها نیست؛ بر سر مالکیت و کنترل زیرساختهای تولید ثروت آینده است.
چه کسی بر سرمایه جدید نفوذ دارد؟
به نظر نمی رسد منطقی باشد این شبکه را به یک گروه واحد تقلیل داد.شرکتهای فناوری، سرمایهگذاران نهادی، صندوقهای سرمایهگذاری، صنایع دفاعی، شرکتهای انرژی، شبکههای سیاسی، صاحبان سرمایه و بازیگران خارجی هر کدام منافع خاص خود را دارند.اما حرکت سرمایه در یک جهت مشترک قابل مشاهده است: سرمایه به سمت فناوری، مقیاس، انرژی، زیرساخت و داراییهایی حرکت میکند که امکان بازده بالاتر و کنترل بیشتر بر زنجیره تولید را فراهم میکنند. در اینجا مالکیت تنها معیار قدرت نیست.
قدرت اقتصادی میتواند از طریق مالکیت سهام، کنترل فناوری، دسترسی به داده، قراردادهای دولتی، کنترل زیرساخت، تأمین مالی و نفوذ بر مقررات ایجاد شود.در نتیجه، سؤال اقتصادی به یک سؤال اقتصاد سیاسی تبدیل میشود:
چه کسانی فقط از اقتصاد جدید سود میبرند و چه کسانی میتوانند بر قواعد آن نیز اثر بگذارند؟
این تمایز برای فهم جنگ اهمیت اساسی دارد.
جنگ ایران؛ شتابدهنده یک جابهجایی اقتصادی
جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران را می توان در میانه همین تحول مورد بررسی قرار داد.جنگ منابع جدیدی ایجاد نمیکند؛ اما میتواند مسیر تخصیص منابع موجود را بهسرعت تغییر دهد.دولت برای امنیت، دفاع، انرژی و زیرساخت هزینه میکند. شرکتهای دفاعی سفارشهای بیشتری دریافت میکنند. بازار انرژی تحت تأثیر ریسک عرضه قرار میگیرد. هزینه حملونقل افزایش مییابد. دولت و بخش خصوصی سبد مصرف و سرمایهگذاری خود را تغییر میدهند.
این فرآیند به معنای انتقال منابع از یک بخش اقتصاد به بخش دیگر است.
دولت هزینه میکند؛ شرکت قرارداد میگیرد؛ قرارداد به درآمد تبدیل میشود؛ درآمد به سود تبدیل میشود؛ سود بخشی از ارزش سهام را شکل میدهد و در نهایت بخشی از منابع به صاحبان سرمایه منتقل میشود.
در سوی دیگر، افزایش هزینه انرژی و کالاها میتواند قدرت خرید خانوارها را کاهش دهد.
بنابراین جنگ، علاوه بر میدان نظامی، میدان جابهجایی منابع اقتصادی نیز هست. این جابهجایی الزاماً به معنای وجود یک طرح واحد یا مرکز فرماندهی اقتصادی نیست. بازار، دولت، شرکتها و سرمایهگذاران هرکدام تصمیمهای خود را میگیرند. اما حاصل جمع این تصمیمها میتواند ساختار مالکیت و توزیع درآمد را تغییر دهد.
انرژی؛ جایی که رد پول روشنتر میشود
یکی از روشنترین مسیرهای انتقال منابع، بازار انرژی است.
افزایش ریسک عرضه نفت و گاز هزینه انرژی را بالا میبرد. این افزایش برای تولیدکننده و مصرفکننده پیامد یکسانی ندارد. شرکتهای تولیدکننده انرژی میتوانند از قیمتهای بالاتر منتفع شوند، در حالی که خانوارها و صنایع مصرفکننده انرژی هزینه بیشتری پرداخت میکنند. اروپا و چین بهعنوان مصرفکنندگان بزرگ انرژی با فشار بیشتری مواجه میشوند. همین فشار میتواند رفتار اقتصادی را تغییر دهد.
مصرفکننده به سمت خودروهای کممصرفتر میرود؛ شرکتها به سمت بهرهوری انرژی حرکت میکنند؛ سرمایه به سمت فناوریهای جدید میرود و منابعی که پیشتر صرف مصرف پرهزینه میشدند، ممکن است به سرمایهگذاریهای مولد منتقل شوند.
بنابراین جنگ میتواند همزمان هزینه ایجاد کند و رفتار اقتصادی را تغییر دهد.
همین نکته درباره کاهش مصرف سوخت نیز اهمیت دارد. اگر خانوار و بنگاه آمریکایی در نتیجه افزایش قیمت انرژی مصرف خود را بهینه کنند، بخشی از منابعی که پیشتر صرف سوخت و حملونقل میشد میتواند در بخشهای دیگر اقتصاد مورد استفاده قرار گیرد.
این فرآیند اگرچه برای همه گروهها یکسان نیست، اما میتواند به بازآرایی سرمایه در اقتصاد آمریکا کمک کند.
صنعت دفاعی؛ یکی از بزرگترین مسیرهای انتقال منابع
مسیر دوم، هزینههای دفاعی است.
در شرایط جنگ، دولت به خریدار بزرگ تبدیل میشود. سامانههای موشکی، پدافند هوایی، هواپیما، مهمات، اطلاعات، نرمافزار و خدمات امنیتی نیازمند سرمایهگذاری و تولید گستردهاند. بنابراین افزایش هزینه دفاعی، صرفاً یک عدد در بودجه فدرال نیست؛ بلکه تقاضای جدیدی برای بخش خصوصی ایجاد میکند.در اینجا رد پول روشن است:
بودجه دولت → قرارداد → درآمد شرکت → سود → ارزش سهام → بازده سرمایهگذار.
این چرخه میتواند شرکتهای خاصی را بسیار سریعتر از بخشهای دیگر اقتصاد رشد دهد.
در نتیجه، برای فهم اثر اقتصادی جنگ، تنها نباید به هزینه دولت نگاه کرد؛ باید دید این هزینه در نهایت به کدام شرکتها، صنایع و صاحبان سرمایه منتقل میشود.
جنگ و اقتدار دلار
تمام این تحولات با یک مسئله بزرگتر پیوند دارند: اقتدار دلار.
قدرت دلار فقط ناشی از چاپ پول نیست. پشتوانه دلار، مجموعهای از ظرفیتهای اقتصادی آمریکا است: بازار سرمایه عمیق، فناوری، انرژی، تولید، مالکیت فکری، توان نظامی، نظام مالی و اعتماد به اقتصاد آمریکا. هرچه اقتصاد آمریکا بتواند بهرهوری بیشتری ایجاد کند و سرمایه بیشتری جذب کند، پایههای اقتصادی دلار مستحکمتر میشود.
اما جنگ هزینه هم دارد. افزایش هزینههای دفاعی، انرژی و امنیت میتواند منابع عظیمی را به بخشهای خاص منتقل کند و فشار مالی بیشتری بر دولت ایجاد کند.
از سوی دیگر، بحرانهای ژئوپلیتیک میتوانند سرمایه را به سمت داراییهای دلاری سوق دهند. بنابراین جنگ و دلار رابطهای چندلایه دارند.
آنچه اهمیت دارد این است که آمریکا برای حفظ اقتدار دلار به اقتصادی نیاز دارد که بتواند ثروت بیشتری تولید کند و هزینههای قدرت جهانی خود را تحمل کند.
به همین دلیل، افزایش بهرهوری اقتصادی و بازآرایی سرمایه برای آمریکا صرفاً یک هدف تجاری نیست؛ بخشی از زیرساخت قدرت جهانی آن است.
اسرائیل و مسئله نفوذ
مشخص است که سیاست خارجی آمریکا در خلأ شکل نمیگیرد.
شبکههای سیاسی، صنایع دفاعی، گروههای ذینفوذ، لابیها، متحدان خارجی و جریانهای فکری مختلف در شکلگیری سیاست واشنگتن نقش دارند واسرائیل یکی از مهمترین بازیگران این معادله است.
دولت اسرائیل طی سالهای گذشته بارها ایران را تهدیدی راهبردی برای خود معرفی کرده و برخی اعضای دولت این کشور نیز از تضعیف اساسی ایران و تغییر توازن قدرت منطقهای سخن گفتهاند. در داخل آمریکا نیز حمایت از اسرائیل سابقهای طولانی دارد و بخش مهمی از جامعه آمریکا همچنان نسبت به اسرائیل همدلی دارد. در عین حال، نگاه بخشی از جامعه آمریکا به سیاستهای دولت اسرائیل در سالهای اخیر تغییر کرده و انتقاد از رفتارهای اسرائیل افزایش یافته است.در کنار این موضوع، جریانهای صهیونیسم مسیحی نیز در سیاست آمریکا اهمیت بیشاری پیدا کرده است. برای بخش بزرگی از آنها، اسرائیل فقط یک متحد ژئوپلیتیک نیست؛ بلکه جایگاهی مذهبی و آخرالزمانی در سپهر انیشه آنها دارد. همین موضوع باعث شده است که بخشی از جریانهای محافظهکار میهن پرست مسیحی نسبت به میزان نفوذ شبکههای طرفدار اسرائیل و جریانهای صهیونیسم مسیحی بر تصمیمگیریهای واشنگتن انتقاد کنند.
وطن پرست های مسیحی؛ نگرانی از اقتصاد و سیاست جدید
در این نقطه، پاتریوتها بهعنوان یکی از واکنشهای اجتماعی به تحول در حال وقوع اهمیت پیدا میکنند. آنها یک گروه واحد نیستند و همه آنها مواضع یکسانی درباره اقتصاد، اسرائیل، جنگ یا سیاست خارجی ندارند. اما در میان بخشی از این جریان، یک نگرانی مشترک وجود دارد: کاهش نقش شهروند در برابر افزایش تمرکز سرمایه و قدرت. این نگرانی فقط به درآمد مربوط نمیشود.
آزادی، مالکیت، حقوق شهروندی، مشارکت سیاسی و محدود بودن قدرت متمرکز، برای بسیاری از جریانهای وطنپرست بخشی از سنت سیاسی آمریکا و برداشت آنان از اصول بنیانگذاران این کشور است. از این منظر، مسئله زمانی جدی میشود که سرمایه و فناوری چنان متمرکز شوند که شهروند عادی از تولید ثروت، مالکیت داراییهای مولد و تصمیمگیری اقتصادی فاصله بگیرد. در این شرایط، شهروند ممکن است همچنان مصرفکننده اقتصاد باقی بماند، اما نقش او در تولید و مالکیت ثروت کاهش یابد. این همان نگرانیای است که بخشی از پاتریوتها را نسبت به اقتصاد فناورانه جدید حساس کرده است.
آنها لزوماً مخالف فناوری، سرمایهگذاری یا افزایش بهرهوری نیستند؛ مسئله آنها این است که چه کسی از افزایش بهرهوری بهره میبرد و چه کسی قدرت تعیین مسیر آن را در اختیار دارد. همین نگرانی در سیاست خارجی نیز ظاهر میشود.
اگر قدرت اقتصادی و فناوری در دست گروههای محدودی متمرکز شود و همزمان این گروهها از طریق شبکههای سیاسی، قراردادهای دولتی یا نفوذ بر سیاستگذاری قدرت بیشتری پیدا کنند، فاصله میان منافع شهروندان و تصمیمهای واشنگتن افزایش می یابد. از همین منظر، حساسیت آنان نسبت به اسرائیل و جریانهای حامی آن نیز قابل فهم میشود: نگرانی اصلی، برای این بخش از جامعه، تبدیل شدن قدرت اقتصادی و نظامی آمریکا به ابزاری برای پیشبرد اولویتهایی است که ممکن است همه شهروندان آمریکایی و منافع این کشور با آن همراستا نباشند.
شکاف اقتصادی ـ سیاسی؛ نه جنگ علیه سرمایهداری
آنچه در آمریکا در حال شکلگیری است را نباید به معنای رویارویی جامعه با سرمایهداری دانست. برعکس، افزایش بهرهوری، سرمایهگذاری و نوآوری از ارکان موفقیت تاریخی سرمایهداری آمریکایی بودهاند. مسئله، شکافی است که در درون همین نظام اقتصادی در حال شکلگیری است و می رود تا به شکاف اجتماعی و وسیاسی تبدیل شود.
یک طرف این فرآیند، سرمایه و فناوری قرار دارند که برای رقابت جهانی آمریکا ضروریاند و طرف دیگر، نیروی کاری قرار دارد که بخشی از وظایف آن توسط ماشین، نرمافزار و اتوماسیون جایگزین میشود.میان این دو، مسئله مالکیت قرار دارد.
اگر مالکیت فناوری، داده، زیرساخت و سرمایه بیش از پیش متمرکز شود، افزایش بهرهوری میتواند همزمان با افزایش تمرکز ثروت اتفاق بیفتد. در این شرایط، رشد تولید ناخالص داخلی الزاماً تصویر کاملی از وضعیت اقتصادی شهروندان ارائه نمیدهد. ممکن است اقتصاد ثروتمندتر شود، شرکتها سودآورتر شوند و بازار سرمایه بزرگتر شود، اما سهم مستقیم بخشهایی از مردم در تولید و مالکیت این ثروت کاهش یابد. اینجاست که شکاف اقتصادی به شکاف سیاسی نزدیک میشود.زیرا مالکیت و درآمد، در نهایت بر قدرت اجتماعی و سیاسی نیز اثر میگذارند.
جنگ با ایران؛ از شوک اقتصادی تا نهادینهشدن تغییر
جنگ ایران در این فرآیند نقش مهمی پیدا کرده است.
جنگ، ساختار جدید اقتصاد آمریکا را از صفر ایجاد نکرده؛ اما با تغییر قیمت انرژی، افزایش هزینههای دولت، گسترش تقاضای دفاعی، تغییر رفتار مصرفکنندگان، جابهجایی سرمایه و بازتعریف اولویتهای امنیتی، سرعت این تحول را افزایش داده است. همزمان، بخشی از این تغییرات از حالت موقت خارج میشوند.
زیرساختهای جدید ساخته میشوند؛ ظرفیتهای دفاعی توسعه مییابند؛ قراردادهای بلندمدت شکل میگیرند؛ شرکتها سرمایهگذاریهای جدید انجام میدهند؛ زنجیرههای تأمین تغییر میکنند و رفتار مصرفکنندگان و بنگاهها با شرایط جدید سازگار میشود. به این ترتیب، جنگ میتواند به یک سازوکار نهادینهکننده تبدیل شود. یعنی تغییراتی که ممکن بود در شرایط عادی طی سالها اتفاق بیفتند، تحت فشار جنگ با سرعت بیشتری انجام شوند و بخشی از آنها در ساختار اقتصادی باقی می مانند.
از این منظر، جنگ با ایران برای آمریکا فقط یک رخداد نظامی یا ژئوپلیتیک نیست؛ بلکه بخشی از جریان بازآرایی منابع در اقتصاد آمریکا است.
رد پول؛ واقعیت را باید در ترازنامهها دید
برای فهم این تحول، شاید بهترین روش دنبال کردن مواضع سیاسی نباشد؛ باید رد پول را دنبال کرد.
پول دولت کجا میرود؟
کدام شرکتها قرارداد میگیرند؟
کدام صنایع رشد درآمد دارند؟
کدام سهام از افزایش هزینههای دفاعی و انرژی منتفع میشوند؟
چه کسانی هزینه افزایش قیمت انرژی را میپردازند؟
چه مقدار از درآمد خانوار صرف سوخت، حملونقل و کالاهای ضروری میشود؟
چه مقدار سرمایه از مصرف به سرمایهگذاری منتقل میشود؟
چه مقدار از منابع جدید به فناوری، انرژی، دفاع و زیرساخت اختصاص پیدا میکند؟
چه کسانی مالک داراییهایی هستند که از این تغییرات منتفع میشوند؟
چه اهدافی با استفاده از این دارایی ها قرار است محق شوند؟
پاسخ این پرسشها میتواند تصویر دقیقتری از تحول اقتصاد سیاسی آمریکا ارائه کند. زیرا در اقتصاد جدید، قدرت الزاماً در جایی نیست که بیشترین پول دیده میشود؛ ممکن است در جایی باشد که بیشترین توانایی برای هدایت جریان پول وجود دارد.
مسئله نهایی؛ ثروت بیشتر، اما برای چه کسی؟
اقتصاد آمریکا در حال ورود به مرحلهای است که ظرفیت تولید ثروت میتواند بسیار سریعتر از گذشته افزایش یابد.
فناوری، اتوماسیون، انرژی، مقیاس تولید، سرمایه و شبکههای جدید توزیع میتوانند هزینه تولید را کاهش دهند و حجم بیشتری از کالا و خدمات را با منابع انسانی کمتر تولید کنند. این تحول از نظر اقتصادی یک ضرورت است. اما ضرورت افزایش بهرهوری، پاسخ پرسش دیگری را نمیدهد: چه کسی مالک این بهرهوری است؟ و پرسش بعدی حتی مهمتر است:
چه کسی بر نحوه استفاده از آن نفوذ دارد؟
در اینجاست که اقتصاد به سیاست میرسد. جنگ با ایران این مسئله را تشدید کرده است. بخشی از منابع را به دفاع، انرژی و امنیت منتقل کرده، برخی صنایع را گسترش داده، هزینههایی را به خانوارها و مصرفکنندگان منتقل کرده و رفتار سرمایه را تغییر داده است. در همین حال، رقابت برای مالکیت فناوری و سرمایه ادامه دارد و نقش بخشهایی از نیروی انسانی در اقتصاد در حال تغییر است.
حال پرسش این است که این ثروت چگونه تولید میشود، چه کسانی مالک ابزار تولید آن هستند، چه کسانی بر مسیر استفاده از آن نفوذ دارند، چه سهمی به نیروی کار و شهروندان میرسد و جنگ با ایران چگونه این جابهجایی منابع و قدرت را سریعتر و ماندگارتر کرده است. این، واقعیت اقتصادی ـ سیاسیای است که آمریکای امروز در برابر آن قرار گرفته است و بخش قابل توجهی از مردم آمریکا با نگرانی روند آن را نظاره می کنند .
چه کسانی می جنگند و چه کسانی سود جنگ را می برند! /اخبار پولی مالی
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.





ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰